خدمات تلفن همراه تبیان

تالار عمومی- اتاق : 22 - داستانک

  دانيال اتاق 22 - داستانک
موضوع : دانستنی ها

۱۴ ﺭﻭﺯ ﭘﯿﺶﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ ﮐﻨﺎﺭ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﻭ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻣﺤﻮﻃﻪ ﺩﺍﻧﺸﮑﺪﻩ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ، ﺩﺭِ ﮐﻼ‌ﺱ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ﻭ ﺍﻭﻣﺪ ﻧﺸﺴﺖ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺭﻭﻡ، ﯾﻪ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺎ ﺧﻮﺭﺩﻡ، ﻣﻮﻫﺎﺷﻮ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﻘﺪﺭ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﻪ ﺍﮔﻪ ﺩﺳﺖ ﻣﯿﺒﺮﺩﯼ ﻻ‌ﯼ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺍﺯ ﺑﯿﻦ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﻫﺎﯼ ﺩﺳﺘﺖ ﻫﯿﭻ ﺗﺎﺭِ ﻣﻮﯾﯽ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻧﻤﯿﺰﺩ.
ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺣﺮﻓﯽ ﺑﺰﻧﻢ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﮔﻔﺖ ﭼﯿﻪ؟ ﺗﻮﺍﻡ ﻣﺜﻪ ﺑﻘﯿﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﮕﯽ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﻮﻣﺪ؟ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﮕﯽ ﺍﻭﻧﺠﻮﺭﯼ ﺧﯿﻠﯽ ﺟﺬﺍﺏ ﺗﺮ ﺑﻮﺩﯼ؟
ﻫﯿﭽﯽ ﻧﮕﻔﺘﻢ ﻭ ﻓﻘﻂ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﺮﺩﻡ،
ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ ﺍﺯ ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ ﻫﺮ ﮐﺪﻭﻡ ﺍﺯ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮐﻪ ﻣﻨﻮ ﻣﯿﺒﯿﻨﻦ ﻫﻤﯿﻨﻮ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﮕﻦ
ﮔﻔﺘﻢ ﺧﺐ ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﻮﻣﺪ،
ﯾﮑﻢ ﺍﻭﻣﺪ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮ ﺯﻝ ﺯﺩ ﺗﻮ ﭼﺸﻤﺎﻡ
ﮔﻔﺖ ﯾﻪ ﺳﻮﺍﻝ ﺩﺍﺭﻡ
ﺳﺮﻣﻮ ﺗﮑﻮﻥ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﻪ ﺳﻮﺍﻟﺖ ﭼﯿﻪ؟
ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻩ ﮐﻨﻢ ﯾﺒﺎﺭ ﺑﻬﻢ ﻧﮕﻔﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﺕ ﻗﺸﻨﮕﻪ؟ ﭼﺮﺍ ﺣﺘﯽ ﯾﺒﺎﺭ ﺑﻪ ﺯﺑﻮﻥ ﻧﯿﺎﻭﺭﺩﯼ ﮐﻪ ﻓﻼ‌ﻧﯽ ﻣﻮﯼ ﺑﻠﻨﺪ ﺑﻬﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﺭﺍﺳﺖ ﻣﯿﮕﻔﺖ، ﺗﺎ ﺣﺎﻻ‌ ﺑﻬﺶ ﻧﮕﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻡ، ﭘﺎ ﺷﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻼ‌ﺱ ﺭﻓﺖ ﺑﯿﺮﻭﻥ،
ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺍﻭﻧﺮﻭﺯ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ ﺗﻮﯼ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ، ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﮐﺎﺭﺍﯼ ﺍﻧﺼﺮﺍﻓﺶ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻓﺖ ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ.
ﯾﮑﻢ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪﻡ ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪ ﯾﺎﺩﻡ ﺭﻓﺖ، ﯾﻪ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﺯ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﮔﺬﺷﺖ،
ﻣﻦ ﮐﻼ‌ﺳﻬﺎﯼ ﺭﻭﺯ ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﺭﻭ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎ ﻇﻬﺮ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺑﻮﺩﻡ ﺩﯾﺮ ﻣﯿﺮﺳﯿﺪﻡ ﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ، ﺍﻭﻥ ﺩﻭﺷﻨﺒﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻢ ﺳﺮ ﮐﻼ‌ﺱ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﻭﻥ ﺻﻨﺪﻟﯽِ ﺭﺩﯾﻒِ ﺁﺧﺮ ﮐﻨﺎﺭِ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﺮﺍﻡ ﺧﺎﻟﯽ ﻧﺒﻮﺩ!
ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺑﻪ ﺣﺮﻑ ﺯﺩﻥ، ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺑﺎ ﯾﻪ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻧﺴﮑﺎﻓﻪ ﺑﯿﺎﺩ ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﺸﯿﻨﻪ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﻟﮑﯽ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩﻡ ﻭ ﺣﺮﻓﺎﯼ ﻏﯿﺮ ﻣﻨﻄﻘﯽ ﻣﯿﺰﺩﻡ ﺑﺎ ﺣﺮﻓﺎﻡ ﻣﻮﺍﻓﻖ ﺑﺎﺷﻪ،
ﺩﯾﮕﻪ ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﯾﮏ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻮﯼ ﺳﻠﻒ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﺸﯿﻨﻪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﻼ‌ﺳﺶ ﺑﺰﻧﻪ ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻧﺨﻮﺭﻡ،
ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﺧﺒﺮﯼ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺩﺍﺩﻥ ﻫﺎ ﻧﺒﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺎﺭﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﻭﺍﺳﻪ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﺍﻧﻘﺪﺭ ﻧﺪﯾﺪﻣﺶ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ!
ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﺎ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﺭﻭ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻢ، ﺣﺴﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ، ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺑﻬﺶ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﻤﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﺳﺮﺩ ﻣﯿﺸﻪ، ﺫﻭﻗﺶ ﮐﻮﺭ ﻣﯿﺸﻪ!
ﻣﮕﻪ ﺁﺩﻡ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﺤﻤﻞ ﺩﺍﺭﻩ؟
ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﻧﻔﺮ ﺑﻬﺖ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻣﯿﺪﻩ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﮐﻪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺭﻭﺵ ﺑﯿﺎﺭﯼ، ﺑﻬﺶ ﺑﻔﻬﻤﻮﻧﯽ ﻓﻼ‌ﻧﯽ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﻫﺴﺘﺎ،
ﺣﺘﯽ ﺑﻌﻀﯽ ﻭﻗﺘﺎ ﺁﺩﻡ ﺟﻠﻮﯼ ﺁﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺍﯾﺴﺘﻪ، ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻭ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺍﻭﻥ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺒﯿﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﻭﻥ ﺗﻮﯼ ﻇﺎﻫﺮﺵ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺍﯾﺠﺎﺩ ﮐﺮﺩﻩ، ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ ﯾﻪ ﺟﻮﺭ ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﺎﻫﺶ ﮐﻨﯽ، ﯾﻪ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﮕﯽ ﻓﻼ‌ﻧﯽ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻓﺮﻕ ﮐﺮﺩﯼ، ﺁﺩﻡ ﻧﯿﺎﺯ ﺩﺍﺭﻩ، ﻣﯿﻔﻬﻤﯽ؟ ﺍﯾﻦ ﻧﯿﺎﺯ ﺍﮔﻪ ﺑﺮﻃﺮﻑ ﻧﺸﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﻩ، ﺍﻭﻝ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﺭﻭ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯿﮑﻨﯽ، ﭼﻮﻥ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺣﻀﻮﺭ ﺩﺍﺷﺘﻪ، ﺍﻧﻘﺪﺭ ﭘﺮﺭﻧﮓ ﺑﻮﺩﻩ ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﯼ ﺑﺬﺍﺭﻩ ﺑﺮﻩ!
ﺍﻣﺎ ﺑﺒﯿﻦ....ﺁﺩﻣﺎﯼ ﺍﯾﻨﺠﻮﺭﯼ ﻭﻗﺘﯽ ﺭﻓﺘﻦ، ﻭﻗﺘﯽ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺟﺎﯼ ﺧﺎﻟﯽ ﺷﻮﻥ ﺑﺪﺟﻮﺭﯼ ﺣﺲ ﻣﯿﺸﻪ، ﺑﺎ ﺗﻮﺍﻡ...ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ؟
1397/08/18 15:30 48`
کد: 640860
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
  دانيال اتاق 22 - داستانک

+ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺑﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﻩ ﻧﻪ ﭼﻤﺪﻭﻥ ﻣﯿﺒﻨﺪﻩ، ﻧﻪ ﮔﻮﺷﯿﺶ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﻣﯿﺸﻪ، ﻧﻪ ﭼﯿﺰ ﺩﯾﮕﻪ!
ﻓﻘﻂ ﺳﺮﺩ ﻣﯿﺸﻪ ﻭﻟﯽ ﻣﻬﺮﺑﻮﻥ! ﻫﻤﯿﻦ...


- ﻣﮕﻪ ﺗﺎ ﺣﺎﻻ‌ ﮐﺴﯽ ﺭﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟


ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺭﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺮﻣﯿﻨﺎﻝ، ﻣﯿﺪﻭﻧﺴﺘﻢ ﺍﮔﺮ ﺑﮕﻢ ﺭﺳﯿﺪﻡ ﺍﻭﻧﻢ ﭘﺎ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺩﻧﺒﺎﻟﻢ،ﺍﻭﻧﻢ ﭘﻨﺞ ﺻﺒﺢ!
ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ ﻣﯿﺮﻡ ﺗﻮ ﻧﻤﺎﺯﺧﻮﻧﻪ ﯼ ﺗﺮﻣﯿﻨﺎﻝ ﯾﺎ ﯾﻪ ﻗﺪﻣﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ ﺗﺎ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺷﻪ...
ﻫﻨﻮﺯ ﻓﮑﺮﻡ ﺗﻤﻮﻡ ﻧﺸﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﭘﯿﺎﻡ ﺍﻭﻣﺪ ﺭﻭ ﮔﻮﺷﯿﻢ ﮐﻪ
"ﺑﯿﺎ ﺳﻤﺖ ﺩﺭ ﭘﺸﺘﯽ ﺗﺮﻣﯿﻨﺎﻝ!
" ﺩﺧﺘﺮﻩ ﯼ ﺍﺣﻤﻖ ﺍﻧﮕﺎﺭ ﺟﯽ ﭘﯽ ﺍﺱ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺑﻬﺶ ﻭﺻﻞ ﺑﻮﺩ!
ﺍﺯ ﺩﻭﺭ ﺩﯾﺪﻣﺶ ﺍﺯ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﮐﻮﻟﻪ ﭘﺸﺘﯽ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﮕﯿﺶ، ﻣﯿﺸﺪ ﻓﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﺯﻡ ﺩﯾﺸﺐ ﻧﺨﻮﺍﺑﯿﺪﻩ ﻭ ﻧﻬﺎﺭ ﻇﻬﺮ ﺭﻭ ﺁﻣﺎﺩﻩ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﯾﻪ ﮐﺮﻡ ﺿﺪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺁﺭﺍﯾﺸﺶ ﺭﻭ ﻣﺎﺳﺖ ﻣﺎﻟﯽ ﮐﺮﺩﻩ!

ﺧﻨﺪﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﮔﻔﺘﻢ: ﺣﺪﺍﻗﻞ ﭼﺮﺍﻍ ﺭﻭ ﺭﻭﺷﻦ ﻣﯿﮑﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﻭﻫﺎﺕ ﺿﺪ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﺰﻧﯽ! ﮔﻔﺖ:

"ﻋﻠﯿﮏ ﺳﻼ‌ﻡ
" ﻭ ﺑﻐﻠﻢ ﮐﺮﺩ 
ﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﺩﻡ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ:

"ﺍﮔﺮ ﺑﺪﻭﻧﯽ ﻗﯿﺎﻓﺖ ﺗﻮﯼ ﺍﯾﻦ ﺳﺮﻣﺎ ﭼﻘﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ﻭ ﻣﺴﺨﺮﻩ ﻣﯿﺸﻪ ﻣﺨﺼﻮﺻﺎ ﺍﻭﻥ ﺩﻣﺎﻏﺖ ﮐﻪ ﻋﯿﻦ ﻣﺨﺰﻥ ﮔﺮﺩﺍﻟﯽ ﺗﻪ ﺩﻣﺎﺳﻨﺞ ﺟﯿﻮﻩ ﺍﯼ ﺳﺮﺥ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﻟﻘﮏ ﺧﺎﻥ!
" ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻡ ﭼﯽ ﮔﻔﺖ ﺣﻮﺍﺳﻢ ﭘﺮﺕ ﺑﻮﯼ ﻣﻮﻫﺎﺵ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺧﻂ ﺍﺗﻮﯼ ﻣﻘﻨﻌﻪ ﯼ ﺳﻮﺭﻣﻪ ﺍﯾﺶ ﮐﻪ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ﺑﺎﺯﻡ ﻋﺠﻠﻪ ﺍﯼ ﺍﺗﻮ ﺯﺩﻩ ﮐﻪ ﺩﻭ ﺧﻄﻪ ﺷﺪﻩ!
ﮔﻔﺘﻢ: ﯾﻪ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﯿﻔﻬﻤﻢ ﭼﻄﻮﺭﯼ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻓﺮﺯﯼ ﮐﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﺎﺭﺍﺕ ﻣﯿﺮﺳﯽ!
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺑﺨﻮﺍﻡ ﯾﻪ ﭼﻤﺪﻭﻥ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺼﻒ ﺭﻭﺯ ﻓﮑﺮ ﮐﻨﻢ ﭼﯽ ﭼﯽ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ!
ﺻﺪﺍﯼ ﺑﻮﻕ ﻣﻤﺘﺪ ﺁﮊﺍﻧﺴﯿﻪ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ ﮐﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺑﺪﻭ ﺑﺪﻭ ﺳﻤﺖ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ!

ﺗﻮ ﻣﺎﺷﯿﻦ؛ ﯾﻘﻪ ﺧﺰﺩﺍﺭ ﭘﺎﻟﺘﻮﯼ ﻗﻬﻮﻩ ﺍﯼ ﮐﻪ ﻣﯿﺸﺪ ﯾﻪ ﺷﺎﻟﮕﺮﺩﻧﻢ ﺑﺎﺷﻪ، ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﭘﯿﭽﯿﺪ ﺩﻭﺭ ﺻﻮﺭﺗﻢ ﻭ ﺑﺎ ﻟﺤﻦ ﺣﺮﺹ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﻣﺨﺼﻮﺹِ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﻧﺪﻭﻧﺎﺵ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺑﺎﺯ ﺷﻪ ﮔﻔﺖ: ﺳﺮﻣﺎ ﻧﺨﻮﺭﯼ ﺣﺎﻻ‌ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﻣﺮﻭﺯ! ﺑﻌﺪ ﭼﺴﺒﯿﺪ ﺑﻬﻢ... ﺁﮊﺍﻧﺴﯽ ﺁﯾﻨﺸﻮ ﺗﻨﻈﯿﻢ ﮐﺮﺩ ﻭ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﺯ ﺁﯾﻨﻪ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺩﻭﺗﺎ، ﺑﻌﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﺠﺎ ﺑﺮﻡ؟
ﺍﺧﻢ ‌ﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﯾﻌﻨﯽ ﺳﺮﺕ ﺑﮑﺎﺭ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺭﺍﻩ ﺑﯿﻮﻓﺖ!
ﺑﻨﺪﻩ ﺧﺪﺍ ﺗﺮﺳﯿﺪ ﮔﻔﺖ: ﺁﺑﺎﻥ ﻫﻮﺍﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺮﺩﻩ!
.
.
- ﺧﻨﮓ ﺧﺪﺍ ﮐﺠﺎﯾﯽ ﺗﻮ؟ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﺑﺎ ﻣﻨﻪ؟
ﻣﯿﮕﻢ ﮐﺴﯿﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟

+ﻧﻪ...
1397/08/09 23:39 26`
کد: 637741
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
عباس  عباس اتاق 22 - داستانک
موضوع : آموزشی

بسمه تعالی
روزی عابدی مستجاب الدعوه در حال نماز بود دید پسربچه ای در حال کندن پرهای مرغی است با خود گفت نماز بشکنم مرغ نجات دهم ولی دید نماز حال میدهد گفت بگذار بعد نماز به داد مرغ میرسم بله خلاصه بعد نماز عابد با طمطراق و شاید از خود راضی از اینکه نماز را ادامه داده به طرف مرغ رفت دید مرغ جان داده است همان روز دید پیامبر الهی ان زمان که از پیامبران بنی اسراییلی است در میزند در باز کرد بعد احوالپرسی پیامبر الهی پرسید به نظرت کدام عملت باعث شده به در خانه ات بیایم گفت شاید نماز الهی را به خاطر مرغ کم ارزش نشکستم
پیامبر الهی فرمود نصفش را درست حدس زدی و اما نصف دیگرش ان است
خداوند متعال فرمود به تو بگویم که دیگر نماز نخوان
چون دیگر چه بخوانی و نخوانی جای تو در جهنم است چون در قلب تو رحم و مهربانی نیست
من تشنه و محتاج نماز تو نبودم ولی ان مرغ بی زبان محتاج و تشنه کمک و فریادرسی تو بود
پس انسانهای جاهل و لایق جهنمی و بی انصاف و بی رحم و خودخواه در هر لباسی میتوانند باشند و تعزیه خوانی یکی از این لباسهاست اگر انها به عمد کبوترها را اتش زده باشند مطمئن باشید و یقین داشته باشید در ان حال بمیرند شمر زمان بوده و در جهنم جای دارند
ولیکن حالا یک اشتباه یا عمد یک گروه را کوچک را نباید بهانه کوبیدن سر تعزیه خوانها و عزاداران حسینی قرار دهیم و انها را از اجرای مراسم و تعزیه و یا مردم را از شرکت در تعزیه سرد و منصرف کنیم که در این صورت این گروه از ان گروه جهنمی تر هستند یعنی کسانی که قصد سست کردن عزای امام حسین سلام الله علیه را دارند در جهنم همنشین عبیداله بن مرجانه ملعون و متوکل عباسی ملعون قرار دارند
الهم اجعل عواقب امورنا خیرا
1397/06/30 14:57 41`
کد: 617187
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
  سلين اتاق 22 - داستانک

سلام
1397/04/16 03:06 12`
کد: 584891
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
fatemeh zahra110  fatemeh zahra110 اتاق 22 - داستانک


✳️دختر زیبای کشاورز 📌
روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای این که حسن نیت خود را نشان بدهد گفت: اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد.اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد:1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیافتد.لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید؟!و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد:دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.در همین لحظه دخترک گفت: آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است... و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد
1395/11/02 18:47 31`
کد: 570792
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
fatemeh zahra110  fatemeh zahra110 اتاق 22 - داستانک
موضوع : مذهبی

❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️

خیلی جالب 👇

امروز سوار يه تاكسى شدم .
صد متر جلو تر يه خانمى كنار خيابون ايستاده بود.
راننده ى تاكسى بوق زد و خانم رو سوار كرد .چند ثانيه گذشت.
راننده تاكسى :
چقدر رنگِ رژتون قشنگه.
خانم مسافر: ممنون
راننده تاكسى :
لباتون رو برجسته كرده .
خانم مسافر سايه بون جلوىِ صندلى راننده رو داد پايينُ لباشو رو به آينه غنچه كرد.
خانم مسافر: واقعاً؟؟!
راننده تاكسى خنديد با دستِ راست دستِ چپِ خانم مسافر رو گرفتُ نگاه كرد .
راننده تاكسى :
با رنگِ لاكتون سِت كردين؟! واقعاً كه با سليقه اين تبريك ميگم.
خانم مسافر:واى ممنونم..چه دقتى معلومه كه آدمِ خوش ذوقى هستين
تلفنِ همراه من زنگ خورد و اون دو نفر گرمِ حرف زدن بودن..
موقع پياده شدن راننده ى تاكسى كارتش رو داد به خانم مسافرُ گفت هرجا خواستى برى،اگه ماشين خواستى زنگ بزن به من..
خانم مسافر كارت رو گرفت يه چشمكِ ريزى هم زد و رفت...

اينُ تعريف نكردم كه بخوام بگم خانم مسافر مشكل اخلاقى داشت يا راننده تاكسى...
فقط ميخواستم بگم..
تويه اين چند دقيقه ممکنه کمتر کسی از ما به ذهنش رسيده باشه
كه
👈 راننده ى تاكسى هم يك خانم بود..



🌹ما با تصورات ذهنی خودمان ، قضاوت ميكنيم . مراقب باشیم بد گمان نباشیم .

🌹یا ایها الذین آمنو اجتنبوا کثیراً مِن الظّن انّ بَعْضَ الظّنِ اثم.ٌ

🌹ای کسانی که ایمان آوردید به شدت پرهیز کنید از بد گمانی ، چرا که بعضی گمانها ، گناه است.

حجرات ۱۲👈

❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️❄️
1395/10/20 23:53 21`
کد: 570228
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
fatemeh zahra110  fatemeh zahra110 اتاق 22 - داستانک
موضوع : مذهبی


‍ ‍ یكی از آقایان خطبا نقل می كرد كه مردی در مشهد اصلاً با دین پیوندی نداشت؛
نه تنها نماز نمی خواند و روزه نمی گرفت، بلكه به چیزی اعتقاد نداشت، یك آدم ضد دین بود. ما مدت زیادی با این آدم صحبت كردیم تا اینكه نرم و ملایم و واقعاً معتقد و مؤمن شد و روش خود را بكلی تغییر داد؛ نمازش را می خواند، روزه اش را می گرفت، و كارش به جایی كشید كه با اینكه اداری بود و پست حساسی هم در خراسان داشت، مقیّد شده بود كه نمازش را با جماعت بخواند. می رفت مسجد گوهرشاد پشت سر مرحوم آقای نهاوندی، لباسهایش را می كَند، عبایی هم می پوشید. در جلسات ما هم شركت می كرد. مدتی ما دیدیم كه این آقا پیدایش نیست. گفتیم لا بد رفته است مسافرت. رفقا گفتند: نه، او اینجاست و نمی آید؛ حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمی كند، نمی دانیم. بعد كاشف به عمل آمد كه دیگر نماز جماعت هم نمی رود. تحقیق كردیم ببینیم كه علت چیست. این مردی كه آن طور به دین و مذهب رو آورده بود، چطور یك مرتبه از دین و مذهب رو برگرداند؟ رفتیم سراغش، معلوم شد قضیه از این قرار بوده است: این آقا چند روز متوالی كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم پنجم می ایستاده، یك روز یكی از مقدس مآبهایی كه در صف اول پشت سر امام می نشینند و تحت الحنك می اندازند و نمی دانم مسواك چه جوری می زنند و همیشه خودشان را از خدا طلبكار می دانند، در میان جمعیت، در موقع نماز، از آن صف اول بلند می شود می آید تا این آدم را پیدا می كند. روبرویش می نشیند و می گوید: آقا! می گوید: بله. یك سؤالی از شما دارم. بفرمایید. شما مسلمان هستید یا نه؟ این بیچاره درمی ماند كه چه جواب بدهد. می گوید: این چه سؤالی است كه شما از من می كنید؟ می گوید: نه، خواهش می كنم بفرمایید شما مسلمان هستید یا مسلمان نیستید؟ این بدبخت ناراحت می شود، می گوید من مسلمانم؛ اگر مسلمان نباشم، در مسجد گوهرشاد در صف جماعت چه كار می كنم؟ می گوید: اگر مسلمانی، چرا ریشت را این طور كرده ای؟ از همانجا سجاده را برمی دارد و می گوید این مسجد و این نماز جماعت و این دین و مذهب مال خودتان. رفت كه رفت. این هم یك جور به اصطلاح نهی از منكر كردن است، یعنی فراراندن و بیزار كردن مردم از دین. برای مخالف تراشی، برای دشمن تراشی، چیزی از این بالاتر نیست
1395/10/19 23:02 32`
کد: 570173
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
fatemeh zahra110  fatemeh zahra110 اتاق 22 - داستانک
موضوع : مذهبی


💠 شرط عجیب پیرزن برای اجاره خانه اش

سه تا دانشجو بودیم توی دانشگاهی در یکی از شهرهای کوچک قرار گذاشتیم همخونه بشیم.
خونه های اجاره ای کم بودند و اغلب قیمتشون بالا .
می خواستیم به دانشگاه نزدیک باشیم قیمتشم به بودجمون برسه.تا اینکه خونه ی پیر زنی را نشانمان دادند . نزدیک دانشگاه ،تمیزو از هر لحاظ عالی. فقط مونده بود اجاره بها!!!

گفتند این پیرزن اول می خواد با شما صحبت کنه، رفتیم خونه اش و شرایطمون رو گفتیم
پیرزن قبول کرد اجاره را طبق بودجمون بدیم
که خیلی عالی بود .
فقط یه شرط داشت که هممونو شوکه کرد
اون گفت که هرشب باید یکی از شماها برای نماز منو به مسجد ببره در ضمن تا وقتی که اینجایید باید نمازاتون رو بخونید.
واقعا عجب شرطی
هممون مونده بودیم من پسری بودم که همیشه دوستامو که نماز می خوندن مسخره می کردم دوتا دوست دیگمم ندیده بودم نماز بخونن .اما شرایط خونه هم خیلی عالی بود.
پس از کمی مشورت قبول کردیم.
پیرزن گفت یه ترم اینجا باشین اگه شرطو اجرا کردین می تونین تا فارغ التحصیلی همینجا باشید.
خلاصه وسایل خودمونو بردیم توی خونه ی پیرزن.شب اول قرار شد یکی از دوستام پیرزنو ببره تا مسجد که پهلوی خونه بود.پاشد رفت و پیرزنو همراهی کرد.نیم ساعت بعد اومد و گفت مجبور شدم برم مسجد نماز جماعت شرکت کنم.
هممون خندیدیم.

شب بعد من پیرزنو همراهی کردم با اینکه برام سخت بود رفتم صف آخر ایستادم و تا جایی که بلد بودم نماز جماعتو خوندم.
برگشتنه پیرزن گفت شرط که یادتون نرفته
من صبحا ندیدم برای نماز بیدار بشید.
به دوستام گفتم از فردا ساعتمونو کوک کردیم صبح زود بیدار شدیم چراغو روشن کردیم و خوابیدیم.
شب بعد از مسجد پیر زن یک قابلمه غذای خوشمزه که درست کرده بود برامون آورد.
واقعا عالی بود بعد چند روز غذای عالی.

کم کم هر سه شب یکیمون میرفتیم نماز جماعت
برامون جالب بود.
بعد یک ماه که صبح پامیشدیمو چراغو روشن می کردیم کم کم وسوسه شدم نماز صبح بخونم من که بیدار می شدم شروع کردم به نماز صبح خوندن. بعد چند روز دوتا دوست دیگه هم نماز صبح خودشونو می خوندند.
واقعا لذت بخش بود .لذتی که تا حالا تجربه نکرده بودم.
تا آخر ترم هر سه تا با پیر زن به مسجد میرفتیم نماز جماعت .خودمم باورم نمی شد.
نماز خون شده بودم
اصلا اون خونه حال و هوای خاصی داشت. هرسه تامون تغییر کرده بودیم. بعضی وقتا هم پیرزن از یکیمون خواهش می کرد یه سوره کوچک قرآن را بامعنی براش بخونیم.
تازه با قرآن و معانی اون آشنا می شدم.
چقدر عالی بود.
بعد از چهار سال تازه فهمیدیم پیرزن تموم اون سوره ها را حفظ بوده پیرزن ساده ای در یک شهر کوچک فقط با عملش و رفتارش هممونو تغییر داده بود.
خدای بزرگ چقدر سپاسگزارم که چنین فردی را سر راهم گذاشتی🌷
1395/10/17 15:26 55`
کد: 569976
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
fatemeh zahra110  fatemeh zahra110 اتاق 22 - داستانک
موضوع : مذهبی



یه موتور گازی داشت 🏍
که هرروز صبح و عصر سوارش میشد
و باش میومد مدرسه و برمیگشت .🙃

یه روز عصر ...
که پشت همین موتور نشسته بود
و میرفت❗️
رسید به چراغ قرمز .📍
ترمز زد و ایستاد ‼️🙄
یه نگاه به دور و برش کرد 👀
و موتور رو زد رو جک 🎈
و رفت بالای موتور و فریاد زد :🗣

الله اکبر و الله اکــــبر ...✌️

نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب .😿

اشهد ان لا اله الا الله ...👌🏻

هرکی آقا مجید و نمیشناخت غش غش میخندید 😂
و متلک مینداخت😒
و هرکیم میشناخت مات و مبهوت نگاهش میکرد 😳
که این مجید چش شُدِه⁉️🤔
قاطی کرده چرا⁉️
خلاصه چراغ سبز شد🍃
و ماشینا راه افتادن🚗
و رفتن .
آشناها اومدن سراغ مجید که آقااا مجید ؟🤔
چطور شد یهو ❓
حالتون خُب بود که ❗️
مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت👀
و گفت : 🗣

"مگه متوجه نشدید ؟ 😏
پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود 🙃
که عروس توش بی حجاب نشسته بود 😖
و آدمای دورش نگاهش میکردن .😒
من دیدم🙄
تو روز روشن ☀️
جلو چشم امام زمان داره گناه میشه ❌.
به خودم گفتم چکار کنم❓🤔
که اینا حواسشون از اون خانوم پرت شه 🤗.
دیدم این بهترین کاره !🏽
همین‼️✌️
برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین
🎈کپی با ذکر صلوات آزاد است🎈
1395/10/14 06:48 39`
کد: 569592
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر
fatemeh zahra110  fatemeh zahra110 اتاق 22 - داستانک
موضوع : آموزشی


📖 قناعت

حکیمی را گفتند چیزی برتر از طلا دیده‏ای؟
گفت: بله، قناعت.
1395/09/27 21:01 14`
کد: 568834
عضویت برای دسترسی به امکانات بیشتر


دفتر خدمات ویژه تبیان
مراجعه: 1,676,235,209